چند ساعت قبل حدود ساعت 21 دیشب، دیگه هشدارهای بعد از ظهری که گرد و غبار و ابرهای آسمانی بود، جدی شد و طوفانی آمد که نگو و نپرس . ( تو این هیر و ویری که سه روز پیش منطقه فرامرزان زلزله اومده بود و همه تو چادر چند روزی سپری کردند، اینمون کم مونده بود که اینم تکمیل شد و امیدوارم که این طوفان براشون گرفتاری زیادی پیش نیاورده باشه)
خلاصه نمی دونم من برای اولین بار به تقلید بعضی از دوستانی که غذاهایی رو می پزن رو به رخ ما می کشند، آمدیم، برای اولین بار غذایی به جز نیمرو بپزیم و به این هنر دستیابیم ولی نفهمیدیم این چه آشی بود ما پختیم که آسمون هم تعجب کرد و اینقدر به در و دیوار می کوبید !

( البته آش نبود و ماکارونی پختم

ولی به نظرم بیشتر به آش شبیه بود! )( فکر کنم این روز برام بیادموندنی باشه. راستی دوران دانشجویی که انشاءالله رسیدیم، این سوابق به درد همه می خوره الا خودم که دیگه به جای درس باید آشپزی کنیم؛ راستی کدخدا تو خوابگاه ناهار درست می کردی؟

)
این شد که توبه کردم، و گفتم اینقدر خنده داره که ما آشپزی کنیم که آسمون هم نتونست جلو خودش رو بگیره؟؟؟؟ !!!!!!
خب حالا پیدا کردن این که ما اومدیم آشپزی کنیم و این طوفان چه ربطی به هم داشتند رو می زاریم کنار و هر کی هر چی دوست داره فکر کنه. ( عکس دست پخت من رو فردا می تونید ببینید. فقط بگم امیدوارم که قاشق و چنگال رو تو مانیتورتون فرو نکنید، یا هم مثل بعضیا با سر نرین تو مانیتور. خلاصه هر عواقبی سرتون بیاد به ما ربطی نخواهد داشت

)
اما باید بگم که واقعا که طوفان شدیدی بود و درختان خیلی صدمه دیده بودند. خیابونا بد کثیف شده بودند. ضمنا امیدوارم به رطب کشاورزا خسارت وارد نشده باشه.از اینا گذشته رعد و برق دیگه یه لحظه توقف نداشت و با اینکه برق شهر قطع شده بود، این نور شدید، توانست روشنایی را به خونه ها بیاورد

)
حالا از اینها بگذریم ...
عکس اول : باران دیشب (1389/5/1)

اینم بعد از طوفان

چراغ سر افکنده سر افکنده
